
و از زمستان پرسیدم سرد استو بی رنگ
امشب دلم تنگه ...
غصه مثل سنگه
این حرف یه دلتنگه
این عشق بی رنگه
عاشقی برام ننگه
عشق تو زندگیم لنگه
دلت مثل سنگه
انگار دوست داشتنم واست ننگه
حرف میزنی با خنده
اینجوری فکر میکنی میشی برنده
تو هستی آدم یه دنده
لجبازیتم هست فقط واسه بنده
این کارا شده زننده
فقط بهت میگن آدم یه دنده
حرفای هر شبت یه رنگه
بازم میکنی بهم خنده
آخرم میشی برنده
انگار دوست داشتنم واست ننگه
ه
((دستام بگیر دوباره برسونم به نگاهت 
به غيرض با تو بودن نيست هواي بر سر من.
هنوز عطر تو مونده در فضاي خا نه من..
هنوز هم بي قراره اين دل يونه من.فراموشم نکن.
توي تنها دليل بودن من به يادم باش فراموشم نکن.
من تشنه محبت دلم به اين جداي هرگز نکرده عادت..
.ناکامي از تولد هم راه بخته من بود..
ندارم از تو شکفه اين سرنوشت من بود .
فراموشم نکن.توي تنها دليل بودن من فراموشم نکن به ياد من باش..
بي تو حديثه عشق و ديگر باور ندام.جز با تو بودن فکري در سر ندارم..
ميپيچه عطرخاطره در خلوت شبهاي من..
تکرار اسم قشنگت شده عادت لبهاي من..
هنوز عاشق ترينم اي تو تنها باور من..
به غيرض با تو بودن نيست هواي بر سر من.
هنوز عطر تو مونده در فضاي خانه من..فراموشم نکن .
توي تنها دليل بودن من به ياد من باش ..فراموشم نکن

چون درد در منی و رهايم نمی کنی
گم گشته ام ميان تماشای چشم تو
از اين جنون تلخ جدايم نمی کنی
هر شب چو باد می وزم از داغ ياد تو
آخه چرا؟ چه شد که دعايم نمی کنی
من آخرين پرنده گم کرده لانه ام
در آسمان خويش هوايم نمی کنی
امشب ميان کوچه تو را جار می زنم

پرده بردار ز رخ چهرهگشا، ناز بس است
عاشق سوخته را ديدن رويت هوس است
دست از دامنت اي دوست نخواهم برداشت
تا من دلشده را يك رمق و يك نفس است
همه خوبان برزيباييت اي مايه حسن
في المثل در بر درياي خروشان چو خس است
مرغ پرسوخته را نيست نصيبي زبهار
عرصه جولا نگه زاغ است و نواي مگس است
داد خواهم غم دل را به كجا عرضه كنم
كه چو من دادستان است و چو فريادرس است
اين همه غلغل و غوغا كه در افاق بود
سوي دلدار روان و همه بانگ جرس است.

خواستم بنویسم ... حرفی نبود .... عشقی نبود ....قصه ای نبود .... همه گفتند چرا نمی نویسی ...پاسخی نبود ... نمی دانم چرا ؟ امروز یکی ازدوستانم کتابی ازخانم عرفان نظر آهاری برایم آورد ... حرفهای زیادی داشت .... خوشم آمد ....دلم خواست با یکی ازمطالبش به روز شوم .....
لیلی زندگی کن ...
لیلی قصه اش را دوباره خواند .برای هزارمین بار
ومثل هربار لیلی قصه بازهم مرد .
لیلی گریست وگفت : کاش این گونه نبود.
خداگفت : جزتو کسی قصه ات را تغییر نخواد داد.
لیلی ! قصه ات را عوض کن .
لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود .
خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تانمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد .
لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوق مرده درتاریخ نیست .
لیلی زندگی ست . لیلی ! زندگی کن .
اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان
دختران عاشق را ببافد ؟
چه کسی طعام نور را درسفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه
را ازطاقچه های زندگی بروبد ؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت .
این بار اما نه به قصد مردن .
که به قصد زندگی .
وآن وقت به یاد آورد که تاریخ پربوده از لیلی های
ساده گمنام .


